|
ای سنگفرش راه كه شبهای بی سحر تک بوسه های پای مرا نوازش كرده ای ای سنگفرش راه كه در تلخی سكوت آواز گامهای مرا گوش كرده ای هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد جز من كه سالهاست كنار تو مانده ام بر روی سنگهای تو با پای خسته عمری به خيره پيكر خود را كشانده ام ای سنگفرش هيچ درين تيره شام ژرف آواز آشنای كسی را شنيده ای؟ در جستجوی او به كجا تن كشم دگر؟ ای سنگفرش گمشده ام را نديده ای؟ حالا ديگر دلتنگی واژه ی آشنای تمام لحظه های غريبم شده حالا ديگر تنهايی و بغض امانم نمی دهند یا من خسته ام از با خود بودن من دل دل می کنم برای نبودن اما نمی دانم تا کی آينه ها بايد سر راهم قرار بگيرند و خاطرات پشت سرم را به يادم بياورند تا مرا مجاب به ماندن کنند هر بار که به دلخانه ی تو ميام واژه های دلم به جوشش ميفته و فوران ميکنه شايد به اين خاطر است که احساس می کنم غم دلت را می شناسم دلی که مدتی است با عمق وجودم از تمام دلنوشته هايش می شنوم فرياد تنهايی اش را دلی که او هم حضور سبزش را در اوج سکوت فرياد می زند کاش يکی بود که راه فرار از اين همه سکوت رو نشونم بده فکر ميکنی خدا صدای من رو از اين جا از ميان اين همه های و هوی اين همه دلواپسی ، دل نگرانی ، دلتنگی ، دلسردی دل بستن ها و دل کندن ها ميشنوه؟ هر روزی که ميگذره احساس می کنم يه واژه کمتر از روز پيش برای گفتن دارم فکر می کنم يه روزی آخر به انتهای بی نهايت سکوت می رسم که شايد هم الان رسيده باشم تنها دل خوشی گذارن اين روزها برايم اين است که شايد سهم من و تو از ايوان های بی فانوس شمردن ثانيه ها به تماشا نشستن جشن پر شکوه ستاره هاست ميدونم اميد واهی ست ولی... هميشه آخر حرفام برات يه آرزو از ته قلبم می کردم ولی امشب خودت آرزو کن که من بد جور کم آوردم آرزوهايم انگار پراکنده شدن توی فاصله ها ، فاصله هايی که نزديکن امشب هم با هوای کهنه ی عشق سر شد عشقی که هميشه در فضای مه گون و جادويی اسطوره و افسانه سر گردونه و يا در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسيقی و در روح ناپيدای هنر و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهايی چشم براه آمدن کسی است که می دانم نمی آيد
به آسمان نگاه می کنم چشمانم پر از اشک می شوند وجودم پر از اضطراب است می گویند ، آسمان عاشق دریاست یعنی تنها معشوقه آسمان است این دریای آبی آسمان هر روز دریا را می بیند هر روز به دریا سلام میدهد هر وقت دلش می گیرد اشکش را روی دل دریا می ریزد اما افسوس و هزاران افسوس که هیچ گاه نمی تواند به دریا برسد هیچ وصالی نیست و اگر قرار بود آسمان و دریا به هم برسند میلیاردها قلب می بایست قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق میشد یعنی دنیا زیر و رو میشد ، پس چه رازی است میان این عشق و نرسیدن میان این عشق و وصال آسمان هر گاه دلش می گیرد و دلتنگ می شود هر گاه دلش می شکند تا جار نزند و مشتی ستاره و سیاره روی زمین نپاشد تا طوفان به پا نکند آرام نمی گیرد این چه عشقی است که معشوقه ات را هر روز ببینی اما نتوانی در آغوشش آرام گیری گفته اند که معشوقه واقعی دست نیافتنی است و این امید به وصال است که آدمی را هر روز سر پا نگه می دارد
نگاه کن که تا کجای آسمان دلم تو را بهانه می شود
نازنینم ! با توام جایی كه جز پاكی و نور نخواهی يافت مهربانم! چشمان خودم برای توست زیرا که من همیشه کنارت و در قلبت هستم تک ستاره ی آسمان زندگيم بی تو زندگی برايم بی معناست چشمان من به درخشش تو نيازمند است بتاب بر دنيايم چون نیازمنده تو و دلتم ای دل غمگین اگر تنها شدی ، من با توام خسته دل از هر که و هر جا شدی ، من با توام گر به کنج بیکسی آمیختی با درد خویش دل گران از مردم دنیا شدی ، من با توام از غمت گریان منم ، گر تا سحر مانند شمع اشک ریزان در دل شبها شدی ، من با توام تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو کیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سر گشته روی گردابم
وقتی دل تنگ شدی به ياد بيار کسی رو که خيلی دوستش داری وقتی نااميد می شی به ياد بيار کسی رو که تنها اميدش تويی وقتی پر ازسکوت شدی بياد بيار کسی رو که به صدات محتاجه هر وقت خواستی از غصه بشکنی به ياد بيار کسی رو که توی دلت يه کلبه ساخته یه روزی عشقم به من گفت: هر وقت دلتنگ و ناامید شدی ، دلت پر از سکوت شد ، وقتی دیدی از غصه داری می شکنی ، فقط اینو به یاد بیار که من توی دلتم و تو تنها نیستی چون هیچوقت تو زندگیت تنهات نمیزارم از با تو بودن برايم عادتی ساختی که هرگز بی تو بودن را باور نمی کنم گر چه دوری ز برم همسفر جان منی قطره اشکی و در دیده گریان منی این مپندار که یاد تو رود از نظرم خاطرت جمع که تو خواب پریشان منی بیا که در غروب دل کسی به در نمی زند
ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار کوچه دل با تو زیبا میشود تو شفا بخش نگاه عاشقی مهربانی نازنینی مثل عشق با تمام شاپرک ها صادقی چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من قلب من یک جاده تاریک بود با تو قلبم کلبه پیوند شد اشک هایم مثل نیلوفر شکفت حاصلش یک آسمان لبخند شد مرز ما گلدانی از احساس شد تو گلدان پیچکی از عاطفه تو شدی راز شکفتن من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه ای تماشای تو یک حس لطیف بی تو فرش کوچه های بارانی ست بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز در حصار عاشقی زندانی ست قلب من تقدیم چشمان تو و قلب تو تقدیم چشمان من شد عشق یعنی تا ابد آبی شدن عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن عشق یعنی لذت یک آرزو عشق یعنی یک بلای ماندگار عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یک صفای سازگار عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سال ها اشک ندامت ریختن عشق یعنی زنگ تکرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن عشق یعنی قطره بودن سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن عشق یعنی من عشق یعنی تو
همچون حديث مكرر عاشقی ، ديوانگی ، آزادگی باش كه فردا ها و فردای فرداها را با تو فقط با تو ببينم می آيم، تا با آمدنم سايه های ماندگار را در كوچ دلی خسته نبينم بيايی و مرا به سرای جاودان عشق تو دعوت كنی كه هر لحظه حضورم با نامت جاودانه بتازد
ديشب وقتی دعايت می كردم از خدا برايت طلب خير و بركت كردم تا وقتی در راهی قدم می گذاری هميشه يار و ياور تو باشد لطف او همواره با توست وعده هايش حقيقی اند و هنگامی كه تمام توجه مان را به او جلب می كنيم می دانی كه او كاملا ما را می بيند پس اگر پيمودن مسيری كه در آن هستی سخت و دشوار به نظر آمد فقط به ياد بياور كه من اینجا برایت دعا میکنم
برق چشمانـت دل و دینـم ربود
به تو می انديشم به سكوت تو كه معنای تمام بودن است به تو می انديشم به تمام بودن خود كه در آن ، موج ز دريای جودی تو است به تو مه ابر گوهر بار وجود خسته عشق منی و تمام يادگارت كه در آن جای دهم مهر پريشانی دل به تو می انديشم به همان وسعت دستان نوازشگر تو كه نوازشگر اين زلف پريشان من است به همان روزنه مهر و اميد كه ز چشمان طرب آميزت روشنی بخش دل خسته و بيمار من است به تو می انديشم و به يادت می نگارم به رخ خسته و سرد كاغذ تا كه جان گيرد و او نيز به تو انديشد
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شيشه قلبم آنقدر نازک شده كه با كو چكترين تلنگری می شكند دلم می خواهد فر ياد بزنم ولی واژه ای نمی يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند فريادی در اوج سكوت كه هميشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می ايد وقتی سر نوشت را به نظاره می نشينم كاش می شد پرواز كنم پروازی بی انتها تا رسيدن به ابدييت
نه كسی آيد نه كسی خواند ز نگاهم هرگز راز من بشنو امشب غم پنهانم كه سخنها گويد ساز من تو ندانی تنها همه شب با گلها سخن دل را می گويم من چو نسيمی آرام كه وزد بر بستان همه گلها را ميبويم من تنها با گلها گويم غمها را چه كسی داند ز غم هستی چه به دل دارم به چه كس گويم شده روز من چو شب تارم
خدایا من در این شب از تو چه بخواهم همه چیز در برابرت کوچک است و جز تو چیز دیگری خواستنی نیست بنام خدايي که براي قلب دوست و براي اثبات دوستي اشک را آفريد خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و هر آنکـه را دوسـت تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است
در اين شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است
يک قطره اشک مى اندازم تو دريا تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم اگه پيدا كردی اون وقت تو رو فراموش می كنم
بر سنگ مزارم بنويسيد آزرده دلی خفته در اين خلوت خاموش زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش من از زندگی هيچ نمی دانم جز آرزوی مرگ..! زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم در غرور اشک من همیشه یاد تو بود در سکوت سینه فریاد تو بود انقدر از زندگانی دلگير و دلسردم که روزی اگر بميرم مرگ خود را جشن می گيرم ز هـر جـا بگـذرد
|
About![]()
ز هر جا بگذرد تابوت من
Home
|